جمعه بیست و هشتم اسفند 1388

شب جمعه آخر سال

چند پرده از یک باغ

پرده‌ی اول

وارد که میشوی با خیل گلدانها و گلها وارد مواجه میشوی. آری اینجا یک باغ پر گل و سبزه است. نگاه میکنی والدین جوانی را. درد را از چهره ی ایشان میخوانی. پریشانی و بیچارگی از صورت درهم شکسته ی پدر هویداست. مادر بیتاب است اما آرام. مگر میشود؟...

پرده‌ی دوم

 آن سوی دیگر را می‌نگری در کنجی دختری جوان در نوایی سوزناک با مادرش نجوا می‌کند. می‌سوزد اما می‌سازد. دارد مادرش را می‌زیبد. رویش را می‌شوید و عطر آگین می‌کند. زینتش می‌کند. نکند مهمان ناخوانده ای برسد. دخترک کارش که تمام می‌شود بر میخیزد چند قدمی از مادر فاصله می‌گیرد و دوباره بر می‌گردد. می‌نشیند و صورتش خیس می‌شود.

پرده‌ی سوم

پسرکی را می‌بینی فریادزنان و شادی کنان می‌رسد. به مادر جوانش می‌گوید: "اومدیم پیش بابا بالاخره." خوشحال است. می‌رسد روی بابا را میبوسد. سرد است هرچند اما او از این سرما گرما میگیرد. خنده ها و شوق پسرک مادر را می آزارد. چرا؟ نمی‌دانم. اما مادر صورتش را با دستمالی پاک میکند. پسرک به گوشه ای دیگر از باغ میرود و مشغول بازی با دوستش میشود. مادر را با پدر تنها می‌گذارد. مادر دستمال را کنار میگذارد و ...

پرده‌ی چهارم

هنوز از حال و هوای این خانواده بیرون نیامده‌ای که می‌بینی یک زوج جوان وارد باغ شده‌اند. شیک و اتو کشیده. تازه ازدواج کرده‌اند. همان ابتدا بر زمین مینشینند. لبخند را نمی‌شود از آنها گرفت. مرد جوان زیر لب سخنی میگوید. زن جوان چشمانش می‌لرزد. چادر رابه روی صورتش میکشد و ...

 پرده‌ی پنجم

می‌خواهی از باغ خارج شوی نگاهت به تازه مهمانی می افتد که دارد می‌آید. هیاهویی نیست. ساکت و متین عزیزانش او را همراهی می‌کنند. ذکری بر لب دارند. زیر لب زمزمه میکنند و می‌آیند

پرده آخر

 می‌اندیشی؟ تو کی خواهی آمد؟ تو کی مزور این زائران خواهی شد؟ تو کی خواهی گذاشت و خواهی گذشت. می لرزی. و بعد از امام زاده خارج میشوی. 

نوشته شده توسط کانون اسلامی کن در 11:19 |  لینک ثابت   •